نازنین

هفت و نیم شب خسته و اندکی بی اعصاب با پسر رسیدیم خونه.

هنوز لباس عوض نکرده دوستاشو دعوت کرد .عصبانی شدم و دعواش کردم .

دوستاش اومدن , ورق برگشت.

لاک زدم.روی دستم تتو چسبوندم.آرایش کردم.با یه رژ لب خوشرنگ.لباس مهمونی پوشیدم.گوشواره هامو انداختم و حسابی خندیدیم و عکس گرفتیم.بچه ها ازم تعریف کردن و شاد شدم!با دخترا حرف زدم و از فکرای با نمک و لطیف شون خندیدم .ناراحتی های این دو روز پاک شدن.


*دخترایی که گفتم دوم دبستانن!

*دلم می خواست ماشینو بردارم و برم بیرون .از شب و ماشین و آهنگ خوشم میاد .فکر کردم این کارم یه تَه مایه ی خودنمایی داره.یعنی ته ته دلم همچین ذوقی هم هست.برای همین نرفتم...



منبع این نوشته : منبع

نازنین

هفت و نیم شب خسته و اندکی بی اعصاب با پسر رسیدیم خونه.

هنوز لباس عوض نکرده دوستاشو دعوت کرد .عصبانی شدم و دعواش کردم .

دوستاش اومدن , ورق برگشت.

لاک زدم.روی دستم تتو چسبوندم.آرایش کردم.با یه رژ لب خوشرنگ.لباس مهمونی پوشیدم.گوشواره هامو انداختم و حسابی خندیدیم و عکس گرفتیم.بچه ها ازم تعریف کردن و شاد شدم!با دخترا حرف زدم و از فکرای با نمک و لطیف شون خندیدم .ناراحتی های این دو روز پاک شدن.


*دخترایی که گفتم دوم دبستانن!

*دلم می خواست ماشینو بردارم و برم بیرون .از شب و ماشین و آهنگ خوشم میاد .فکر کردم این کارم یه تَه مایه ی خودنمایی داره.یعنی ته ته دلم همچین ذوقی هم هست.برای همین نرفتم...



منبع این نوشته : منبع

آشپزی

گاهی دلم میخواهد با آشپزی آدمها را خوشحال کنم.

گاهی هم سرگرمی زمان غم یا شادی من است.

زیر لب آواز می خوانم,فکر می کنم, هم می زنم.ادویه می ریزم.جادوی رنگها و ادویه ها ... غذا ها مرا به سفر می برند.

گاهی هم مرا به نسلی یا دو نسل عقب تر می برد ; وقتی آلبالو خشک می کنم,لواشکهایم را به پشت بام می برم , وقتی زردچوبه را خودم پودر می کنم,یا برگه ی زرد آلو درست می کنم و مربا می پزم.بادمجون برای ترشی کباب می کنم...

به من آرامش می دهند.

گاهی هم بی مناسبت همسایه های خانه ام را خوشحال می کنم و از این کار لذت می برم...


منبع این نوشته : منبع
گاهی

آشپزی

گاهی دلم میخواهد با آشپزی آدمها را خوشحال کنم.

گاهی هم سرگرمی زمان غم یا شادی من است.

زیر لب آواز می خوانم,فکر می کنم, هم می زنم.ادویه می ریزم.جادوی رنگها و ادویه ها ... غذا ها مرا به سفر می برند.

گاهی هم مرا به نسلی یا دو نسل عقب تر می برد ; وقتی آلبالو خشک می کنم,لواشکهایم را به پشت بام می برم , وقتی زردچوبه را خودم پودر می کنم,یا برگه ی زرد آلو درست می کنم و مربا می پزم.بادمجون برای ترشی کباب می کنم...

به من آرامش می دهند.

گاهی هم بی مناسبت همسایه های خانه ام را خوشحال می کنم و از این کار لذت می برم...


منبع این نوشته : منبع
گاهی

کوچ نشینی تعلق ها را می شوید!

هر وقت دارم میرم یه نگاهی به خونه میندازم .یه نگاهی از سرِ اینکه نمیدونم برمی گردم یا نه.یه نگاه مهربون و گذرا.یه نگاهی که چند ثانیه است اما عمیقه!

" وابستگی ندارم...به نظرم خاصیتِ زیاد کندن و رفتنِ "


یه روزی دوست داشتم همه دارایی هام دور و برم باشه.حالا می دونم آدم می تونه ها هفته ها با دو دست لباس خونه ی خودش نباشه بدون اینکه بهش فشاری بیاد.بدون اینکه حتی یادش بیفته که وسایلش نیستن و بدون اینکه به خیلی هاش احتیاج پیدا کنه.(در حالی که در مواقع عادی غرق همین وسایلم!)



وقتی بابای جوجه تمام وسایلی رو که خیلی دوست داشتم برد فهمیدم همه ی ما کلی وسایل اضافی دور و برمون داریم که بدون همه ی اونها هم  زنده ایم!

دوست دارم سبک بار باشم.خلوت تر.رها تر.بی تعلق تر... 


*یاد "جانستان کابلستان"امیرخانی عزیز افتادم,اونجا که مرد افغان رو توصیف می کند...که حتی شارژر هم برای مرد افغان زائده...







منبع این نوشته : منبع
اینکه ,دوست ,نگاهی ,بدون اینکه ,دوست داشتم

کوچ نشینی تعلق ها را می شوید!

هر وقت دارم میرم یه نگاهی به خونه میندازم .یه نگاهی از سرِ اینکه نمیدونم برمی گردم یا نه.یه نگاه مهربون و گذرا.یه نگاهی که چند ثانیه است اما عمیقه!

" وابستگی ندارم...به نظرم خاصیتِ زیاد کندن و رفتنِ "


یه روزی دوست داشتم همه دارایی هام دور و برم باشه.حالا می دونم آدم می تونه ها هفته ها با دو دست لباس خونه ی خودش نباشه بدون اینکه بهش فشاری بیاد.بدون اینکه حتی یادش بیفته که وسایلش نیستن و بدون اینکه به خیلی هاش احتیاج پیدا کنه.(در حالی که در مواقع عادی غرق همین وسایلم!)



وقتی بابای جوجه تمام وسایلی رو که خیلی دوست داشتم برد فهمیدم همه ی ما کلی وسایل اضافی دور و برمون داریم که بدون همه ی اونها هم  زنده ایم!

دوست دارم سبک بار باشم.خلوت تر.رها تر.بی تعلق تر... 


*یاد "جانستان کابلستان"امیرخانی عزیز افتادم,اونجا که مرد افغان رو توصیف می کند...که حتی شارژر هم برای مرد افغان زائده...







منبع این نوشته : منبع
اینکه ,دوست ,نگاهی ,بدون اینکه ,دوست داشتم

شاید موقت

نیومدم نیومدم حالا که اومدم ...

چند روزیه اینجام! خونه ی خودم!

مامان و بابا و برادر سفرن

جوجه یکم سرما خورده,دوستاش امروز باهاش قهر کردن ظهر هم نخوابیده...

من. خودم الان....بعد دو روزه هم. هست از خونه بیرون نرفتم...حسابی هم کار کردم....

جوجه زار زده امشب زااارها زاااار .آرزوی مرگ کرده!مرثیه خونده اشک ریخته...

من امشب تمام شده ام.جون از تنم رفته...

آخه از ظرف خالی کسی توقع محبت داره؟...

کاش کسی چند دقیقه ی ناقابل از من دورش می کرد...چند دقیقه...

من هم...


*خیلی بی سابقه معده ام درد گرفته

*بدبختانه می دانم به چه راه مزخرف ساده ای خوب میشدم!



منبع این نوشته : منبع

شاید موقت

نیومدم نیومدم حالا که اومدم ...

چند روزیه اینجام! خونه ی خودم!

مامان و بابا و برادر سفرن

جوجه یکم سرما خورده,دوستاش امروز باهاش قهر کردن ظهر هم نخوابیده...

من. خودم الان....بعد دو روزه هم. هست از خونه بیرون نرفتم...حسابی هم کار کردم....

جوجه زار زده امشب زااارها زاااار .آرزوی مرگ کرده!مرثیه خونده اشک ریخته...

من امشب تمام شده ام.جون از تنم رفته...

آخه از ظرف خالی کسی توقع محبت داره؟...

کاش کسی چند دقیقه ی ناقابل از من دورش می کرد...چند دقیقه...

من هم...


*خیلی بی سابقه معده ام درد گرفته

*بدبختانه می دانم به چه راه مزخرف ساده ای خوب میشدم!



منبع این نوشته : منبع

از این روزها

موبایلم خراب شده! مجبور شدم reset to the factory کنم البته درست نشد ولی سبک شدم.به جز عکسها و بیشتر وبلاگهایی که می خونم همه چیز رو پاک کردم.راحت!حالا هم چون می خوام ببرمش نمایندگی هیچی روش نریختم.حتی بیشتر تلفن ها پاک شده...چرا ناراحت نیستم من؟؟!

احساس سبکی می کنم.فقط دلم پیش اینجا بود و شماها...تا دوباره همه ی آدرس ها رو بوک مارک کنم شاید یکم طول بکشه.

هستم و می خونم...کمرنگی ام از کم علاقگی نیست!


منبع این نوشته : منبع

از این روزها

موبایلم خراب شده! مجبور شدم reset to the factory کنم البته درست نشد ولی سبک شدم.به جز عکسها و بیشتر وبلاگهایی که می خونم همه چیز رو پاک کردم.راحت!حالا هم چون می خوام ببرمش نمایندگی هیچی روش نریختم.حتی بیشتر تلفن ها پاک شده...چرا ناراحت نیستم من؟؟!

احساس سبکی می کنم.فقط دلم پیش اینجا بود و شماها...تا دوباره همه ی آدرس ها رو بوک مارک کنم شاید یکم طول بکشه.

هستم و می خونم...کمرنگی ام از کم علاقگی نیست!


منبع این نوشته : منبع

از جوجه

*با جوجه طبقه ی بالای یه آبمیوه فروشی نشسته بودیم.از خلوتی و خنکی لذت می بردیم.جوجه گفت میشه سرتو نزدیک بیاری ؟ گفتم آروم بگو اینجا که هیشکی نیست.گفت: اگه یه روزی ازدواج کنی من ترکت می کنم!!!

*قراره بعد از دوهفته از خونه ی من و جوجه بریم.داره دیوارا رو بوس می کنه و آروم و مهربون می گه: خونه جون دلم برات تنگ میشه.مواظب خودت باشی اگه دزد اومد....میگم نترسونش دزد نمیاد.میگه پسره نمی ترسه!

بعد میگه مامان میشه ما هر سال همین جا بمونیم...هرسال به صاحبخونه بگیم می مونیم تا بشه 10 سال.. اون وقت اون می میره و خونه مال ما میشه!!!

*مامان بابا یه سفری بودن که پاسپورت می خواست.کوتاه بود و بهش نگفتم چون می دونستم خیلی غصه می خوره.وقتی فهمید گفت چرا ما نرفتیم.گفتم مامان جون چون برای شما نمی تونم پاسپورت بگیرم.رفت زیر میز قایم شد و انقدر گریه کرد....که مجبورشدم کلا فضا رو عوض کنم...

*صبح بلند شده ساعت 7 یک لیوان آب خواست و بیدارم کرد.انقدر اوقات تلخی کردم که حد نداره...گفتم اگه بیدارم کنی وای بحالت و حرفای خیلی بد دیگه...

نمی دو نم چقدر بعدش اومده روی تخت کنارم و آروم بوسم کرده...بدون هیچ حرفی..نازم کرده بعد یک ربع که چشمامو باز می کنم آروم یه لبخند می زنه...اقلا یک ساعت و نیم بدون هیچ حرفی کنارم بود...وقتی بیدار شدم گفت آخیش بیدار شیم دیگه مامان جون؟...

*بهش میگم می خوای برای مدرسه ات کیف بگیریم؟میگه نه همون کیف ماشینی ام خوبه.خیلیم قشنگه.همونو می برم!


پ.ن: خیلی ادامه داره اما...




منبع این نوشته : منبع
آروم ,جوجه ,میشه ,خیلی ,گفتم ,خونه

از جوجه

*با جوجه طبقه ی بالای یه آبمیوه فروشی نشسته بودیم.از خلوتی و خنکی لذت می بردیم.جوجه گفت میشه سرتو نزدیک بیاری ؟ گفتم آروم بگو اینجا که هیشکی نیست.گفت: اگه یه روزی ازدواج کنی من ترکت می کنم!!!

*قراره بعد از دوهفته از خونه ی من و جوجه بریم.داره دیوارا رو بوس می کنه و آروم و مهربون می گه: خونه جون دلم برات تنگ میشه.مواظب خودت باشی اگه دزد اومد....میگم نترسونش دزد نمیاد.میگه پسره نمی ترسه!

بعد میگه مامان میشه ما هر سال همین جا بمونیم...هرسال به صاحبخونه بگیم می مونیم تا بشه 10 سال.. اون وقت اون می میره و خونه مال ما میشه!!!

*مامان بابا یه سفری بودن که پاسپورت می خواست.کوتاه بود و بهش نگفتم چون می دونستم خیلی غصه می خوره.وقتی فهمید گفت چرا ما نرفتیم.گفتم مامان جون چون برای شما نمی تونم پاسپورت بگیرم.رفت زیر میز قایم شد و انقدر گریه کرد....که مجبورشدم کلا فضا رو عوض کنم...

*صبح بلند شده ساعت 7 یک لیوان آب خواست و بیدارم کرد.انقدر اوقات تلخی کردم که حد نداره...گفتم اگه بیدارم کنی وای بحالت و حرفای خیلی بد دیگه...

نمی دو نم چقدر بعدش اومده روی تخت کنارم و آروم بوسم کرده...بدون هیچ حرفی..نازم کرده بعد یک ربع که چشمامو باز می کنم آروم یه لبخند می زنه...اقلا یک ساعت و نیم بدون هیچ حرفی کنارم بود...وقتی بیدار شدم گفت آخیش بیدار شیم دیگه مامان جون؟...

*بهش میگم می خوای برای مدرسه ات کیف بگیریم؟میگه نه همون کیف ماشینی ام خوبه.خیلیم قشنگه.همونو می برم!


پ.ن: خیلی ادامه داره اما...




منبع این نوشته : منبع
آروم ,جوجه ,میشه ,خیلی ,گفتم ,خونه

هیجان

بیرون کار داشتم.از خلوتی نسبی خیابونا استفاده کردم و حسااابی سرعت رفتم.جوجه کنار دستم تشویقم می کرد.هیجانش یه حسی که نمی دونم چی بود رو آروم کرد.حالا که سالم رسیدم آرومم !

جا گذاشتن ماشینا و فاصله ی زیاد ازشون گرفتن این بار خیلی خوب بود.


*نامبرده به رانندگی علاقه ای ندارد.معمولا تا مجبور نشود ماشین نمی برد!



منبع این نوشته : منبع

هیجان

بیرون کار داشتم.از خلوتی نسبی خیابونا استفاده کردم و حسااابی سرعت رفتم.جوجه کنار دستم تشویقم می کرد.هیجانش یه حسی که نمی دونم چی بود رو آروم کرد.حالا که سالم رسیدم آرومم !

جا گذاشتن ماشینا و فاصله ی زیاد ازشون گرفتن این بار خیلی خوب بود.


*نامبرده به رانندگی علاقه ای ندارد.معمولا تا مجبور نشود ماشین نمی برد!



منبع این نوشته : منبع

غلبه بر عادتهای ریز هم لذت بخش است

همین چند دقیقه پیش که چشمانم را از خواب بعد ازظهر جمعه باز کردم تصمیم گرفتم با پسر دیدن یکی از اقوام دور برویم و سری هم به دریاچه خلیج فارس بزنیم.(یک سفر درون شهریِ حسابی!) فکر کنم ده دقیقه طول کشید که هر دو حاضر شدیم و الان آخر همتیم!

*نهار را هم همگی  دوازده خوردیم!

*گاهی از این تصمیم های یهویی خوشم می آید.

*اگر همیشه نه; گاهی منعطف باشیم!


بعدا نوشت: اهل پارک نیستم و چون نمیرم خبر نداشتم از پارکها.این حجم از بی فرهنگی توی پارک؟؟


منبع این نوشته : منبع

غلبه بر عادتهای ریز هم لذت بخش است

همین چند دقیقه پیش که چشمانم را از خواب بعد ازظهر جمعه باز کردم تصمیم گرفتم با پسر دیدن یکی از اقوام دور برویم و سری هم به دریاچه خلیج فارس بزنیم.(یک سفر درون شهریِ حسابی!) فکر کنم ده دقیقه طول کشید که هر دو حاضر شدیم و الان آخر همتیم!

*نهار را هم همگی  دوازده خوردیم!

*گاهی از این تصمیم های یهویی خوشم می آید.

*اگر همیشه نه; گاهی منعطف باشیم!


بعدا نوشت: اهل پارک نیستم و چون نمیرم خبر نداشتم از پارکها.این حجم از بی فرهنگی توی پارک؟؟


منبع این نوشته : منبع